که از او نیست به جز خون جگر حاصل من
زانکه هر دم فکند جان مرا در تشویش ، چکنم با دل خویش ؟
چه دل مسکینی ؟ که غمین می شود اندر غم هر غمگینی
هم غم گرگ می دهد رنجش و هم غصه ی میش ، چکنم با دل خویش ؟
در دلم هست هوس ، که رسد در همه احوال به درد همه کس
چه امیری متمول چه فقیری درویش ، چکنم با دل خویش ؟
دارد این دل اصرار، که من امروز شوم بهر جهانی غمخوار
همه جا در همه وقت ، همه را در همه کیش ، چه کنم با دل خویش ؟
از برای همه کس ، دل بی رحــــــم درین دوره به کار آید و بس
نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش ،چکنم با دل خویش ؟
برگرفته از ترنم عشق![]()
